بگو با كدخدا فرمانده ما اهل عاشوراست.
اذان سرمه مي گويند در چشم شبستانَش
صداي صبح مي پيچيد به صحن شبنمستانَش
ز فرط تازگي زخم خدا را بي کفن ديدم
شنيدم با حصير کهنه نتوان کرد پنهانش
تماشا مي کنم از بين انگشتان بهشتش را
مبادا انگشتري را ساربان دزدد ز رضوانش
غرورش يک سروگردن ز شام و کوفه برتر بود
نخواهد ديد چشمِ تيغ هم سر در گريبانش
نه تنها خون عشاقش به امر او چکد بر خاک
خبر دارم که بوده دشمنش هم تحت فرمانش
دلي که بشکند جاي حسين است و به اين معنا
خدا شب هاي جمعه مي شود انگار مهمانش
عقيق از خون و دُر از اشک، مقتل جمعه بازار است
دمِ اصلي هياهو بود و غارت گشت دکانش
ز بس در دست و دل بازي قيامت کرده در مقتل
براي غارت غفران طمع کرده است شيطانش
به کوفه حرف آخر را به دست حرمله دادند
که روشن کرده تکليف گلو را تير و پيکانش
چه حالي يابد آن بانوي سينه چاک يا حيدر
اگر مُثله ببيند جسم صد چاک شهيدانش
سر هر کوچه اي نام شهيدي روضه مي خواند
به لطف شاه ري کرب و بلاگرديده تهرانش
اگر با کدخداي جاهليّت تيغ در تيغيم
اگر هرگز نمي ترسيم از کابوس و هذيانش
خدا مستغني از هر کدخدايي کرده آقا را
نبيند نيزۀ تهديدِ غربي ها هراسانش
بگو با کدخدا فرماندۀ ما اهل عاشوراست
بگو هرگز نخواهد رفت ايران تحت فرمانش
بگو فرماندۀ ما رنگي از خون خدا دارد
نخواهد داد دست بيعتي بر آل مروانش
چه باک از کدخدا وقتي خدا با کربلايي هاست
نشد روح خدا محبوس در بند جمارانش
رها از قيد و بند مرزها پيچيده در عالم
اگر باور نداري از يمن بين تا به لبنانش
برچسبها: